شنبه 9 خرداد 1394  06:30 ق.ظ
نوع مطلب: (شعر ،گالری ،) توسط: جلال موسیر لهستانی

 می تراود مهتاب

 می درخشد شب تاب

 نیست یك دم شكند خواب به چشم كس و لیك

 غم این خفته ی چند

 خواب در چشم ترم می شكند

 نگران با من استاده سحر 

 صبح می خواهد از من

 كز مبارك دم او آورم این قوم به جان باخته را

 بلكه خبر 

 در جگر لیكن خاری

 از ره این سفرم می شكند

 نازك آرای تن ساق گلی

 كه به جانش كشتم

 و به جان دادمش آب

 ای دریغا به برم می شكند

 دست ها می سایم

 تا دری بگشایم

 بر عبث می پایم

 كه به در كس آید

 در و دیوار به هم ریخته شان

 بر سرم می شكند

 می تراود مهتاب 

 می درخشد شب تاب

 مانده پای آبله از راه دراز

 بر دم دهكده مردی تنها

 كوله بارش بر دوش

 دست او بر در،می گوید با خود:

 غم این خفته ی چند

 خواب در چشم ترم می شكند.


نظرات()   
   
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات